سیره سیاسی اجتماعی امام سجاد(ع)-بخش اول
بخش اول: امام زين العابدين در نهضت عاشورا
كاروان امام حسين(ع) پس از خروج از شهر مكه در مكانهاي مختلفي همچون ذات عِرق، زرود، زباله، شراف و… فرود آمد و در اين مسافت بلند، گاهي به مناسبت، امام با بعضي از افراد كاروان و يا خويشان خود سخناني گفتهاند. اما با اين وجود هيچ نامي از امام سجاد(ع) در كتب تاريخي ذكر نشده است و همه اخباري كه درباره امام سجاد(ع) است، مربوط به شب عاشورا به بعد ميشود.
همانگونه كه در كتب متعدد تاريخي ذكر شده است امام سجاد(ع) در شب و روز عاشورا به شدت بيمار و تب دار بودند به صورتي كه به سختي ميتوانستند از جاي خود حركت نمايند. به يقين اين بيماري حكمتي از سوي خداوند متعال بوده است تا باعث زنده ماندن امام سجاد شود و سلسله امامت قطع نگردد.
از امام سجاد(ع) نقل شده است پس از آنكه سپاهيان عمر بن سعد در شب عاشورا قصد داشتند به كاروان امام حسين(ع) حمله نمايند و امام توسط عباس بن علي(ع) آن شب را از كوفيان مهلت گرفتند تا به عبارت و راز و نياز با خداوند بپردازند؛ امام حسين(ع) ياران خود را به نزد خويش فراخواندند. امام سجاد(ع) نيز با وجود بيماري به نزديك پدرشان رفتند تا سخنان آن حضرت را بشنوند. امام حسين(ع) به اصحاب خود فرمودند ياراني برتر از ياران خود و اهل بيتي نيكوكارتر از اهل بيت خود نميشناسند. امام فرمودند: ” اين لشكر براي جنگ با من آمده است و با شما کاری ندارد. بنابراين من عهد و پيمانم را از شما برداشتم و شما ميتوانيد از تاريكي شب استفاده كرده و از ميدان جنگ دور شويد.”
اما ياران امام يكصدا گفتند: “هرگز چنين اتفاقي نميافتد. ما ميمانيم و در ركابت شربت شهادت را مينوشيم.” عدهاي از ياران همچون عباس بن علي و زُهير بن قين نيز سخناني گفتند و اعلام كردند هرگز امام و سرور خود را تنها نخواهند گذاشت.1
در اين هنگام امام حسين(ع) … آنان را دعا كردند و جايگاه يارانشان را در بهشت به آنان نشان دادند.2 پس از آن زهير بن قين و حبيب بن مظاهر در حالي كه به امام سجاد(ع) اشاره ميكردند از امام حسين(ع) سؤال كردند: سرنوشت سرور ما علي (امام سجاد(ع)) چه خواهد شد؟ امام فرمودند:
خداوند نسل مرا در دنيا قطع نخواهد كرد. چگونه به او (امام سجاد(ع)) دست پيدا ميكنند در حالي كه او پدر هشت امام است.3
پس از سپري شدن آن شب، صبح عاشورا فرا رسيد. روزي كه سي هزار نفر4 از لشكريان يزيد بر كاروان اهل بيت پيامبر هجوم آوردند و امام حسين(ع) و همه ياران آن حضرت را به شهادت رساندند. سالها بعد امام سجاد(ع) زماني كه عبيدالله بن عباس (فرزند حضرت ابوالفضل(ع)) را ديد، گريست و فرمود:” هيچ روزي بر پيامبر(ع) سختتر از روز احد نبود كه در آن روز حمزه به شهادت رسيد و بعد از آن در موته، روزي كه جعفر بن ابی طالب به شهادت رسيد. اما هيچ روزي مانند روز حسين نبود. «لا يَوم كَيَوم الحسين». روزي كه سي هزار نفر به سوي حسين حمله كردند و گمان ميكردند با ريختن خون او به خدا نزديك ميشوند. حسين آنان را به ياد خدا ميآورد؛ اما آنان نصيحت او را نميپذيرفتند تا اينكه او را به ظلم و ستم كشتند.”5
پس از آنكه همه مردان كاروان امام حسين(ع) به شهادت رسيدند؛ آن حضرت به خيمهاي كه امام زين العابدين(ع) در آن بودند رفتند. امام حسین فرزندشان را ديدند كه بر پوست زبري خوابيده و به شدت بيمار است و عمهاش زينب از او پرستاري ميكند.
بيماري امام سجاد در حدي بود كه نتوانستند از جاي خود برخيزند و فقط با كمك حضرت زينب توانستند بنشينند. در اين هنگام امام سجاد از ابوالفضل العباس و ديگر مردان كاروان پرسيدند. اما امام حسين(ع) فرمودند: همه آنان به شهادت رسيدهاند. علي بن الحسين، سخت گريستند و خطاب به عمه خود فرمودند: عمه جان! شمشير و عصاي مرا آماده كن تا با آن از فرزند رسول خدا دفاع نمايم. امام حسين(ع) او را بازداشتند و به سينه چسباندند و فرمودند: “فرزندم تو پاك ترين ذريه من و جانشين من هستي. اين زنان جز تو مردي را ندارند. آنان غريب و بي كساند و سرزنش دشمنان و سختيها، آنان را در برگرفته است. بنابراين نزد آنان بمان و آنان را آرام كن و مونسشان باش.”
آنگاه امام دست فرزند خود را گرفته و خطاب به زنان اهل بيت فرمودند:” بدانيد اين فرزندم جانشين من بر شماست و او امامي است كه پيروي از او واجب است.” سپس به امام سجاد(ع) فرمود:” فرزندم! سلام مرا به شيعيانم برسان و به آنان بگو پدرم غريبانه به شهادت رسيد؛ پس بر او شك بريزيد.6
پس از آنكه امام حسين(ع) به شهادت رسيدند؛ سپاهيان يزيد به سوي خيمهها يورش بردند و آنچه در خيمهها بود را غارت نمودند.7 در همين زمان عدهاي به خيمه امام سجاد آمدند و قصد داشتند آن حضرت را نيز به شهادت برسانند. اما پس از آنكه ديدند آن حضرت بيمار هستند از اين كار صرف نظر كردند و امام را با بقيه زنان به اسارت گرفتند.8
روز بعد، سپاهيان يزيد پس از آنكه كشته شدگان خودشان را به خاك سپردند،9 زنان و كودكان كاروان امام حسين(ع) را همچون اسيران غيرمسلمان، بر حيوانات بدون پوشش قرار دادند و امام سجاد(ع) را نيز بر شتري سوار نمودند. گفته شده است سپاهيان كوفه، امام سجاد را به غل و زنجير كشيدند و چون آن حضرت به دليل بيماري نميتوانستند خود را بر روي شتر نگاه دارند، پاهاي آن حضرت را به زير شكم شتر بستند.10 فشار اين زنجيرها در حدي بود كه آثار آنها تا پايان عمر بر بدن مبارك آن حضرت برجا مانده بود.
زماني كه كاروان امام حسين(ع)، از سرزمين كربلا خارج ميشدند؛ سينه امام سجاد(ع) تنگ شده بود و باران اشك به آن حضرت مجال نميداد. در اين هنگام حضرت زينب پرسيدند: پسر برادرم! تو را چه ميشود؟ امام فرمودند:” ميبينم كه پيكرهاي شهداي ما، رها بر خاك افتاده است.” حضرت زينب امام سجاد(ع) را دلداري دادند و فرمودند:” از آنچه ميبيني نالان مباش . . . مردمي از اين است، كه فرعونهاي زمين آنان را نميشناسند؛ اما فرشتگان آسمان آنها را ميشناسند، اين پيكرهاي پاره پاره را جمع ميكنند. بر فراز مرقد حسين(ع) پرچمي نصب ميكنند كه هيچگاه كهنه نميشود و آسيب نميبيند. پيشوايان كفر تلاش ميكنند آن را محو كنند اما هيچگاه موفق نخواهند بود.”11
كاروان كربلا در كوفه:
هدف امام حسين(ع) از قيام كربلا، افشاء كردن چهره حقيقي حاكمان بني اميه و اصلاح مفاسدي بود كه آئين پيامبر اكرم(ع) را تهديد ميكرد.12 اين هدف به قدري مهم و مقدس بود كه خون سيدالشهداء و ياران باوفايش، بهاي ارزشمند آن باشد. اما زماني كه امام حسين(ع) در كربلا به شهادت رسيدند؛ ممكن بود هدف از اين حماسه تاريخي، با تبليغات حكومت، به دروغ تغيير كند و كارگزاران حكومت، قيام امام حسين را در حد يك شورش براي بدست آوردن امكانات دنيايي پائين آورند.13 اين مسئله باعث شد مسئوليت سنگيني بر عهده اسراي كربلا كه در رأس آن امام سجاد(ع) بودند، گذاشته شود. اين كاروان مسئوليت داشت پيام قيام امام حسين(ع) كه همان امر به معروف و نهي از منكر و احياء سنت پيامبر اكرم(ع) بود را به همه مسلمانان برساند و اجازه ندهد خون سيدالشهداء و يارانش، با فراموش شدن هدف آن بزرگواران، پايمال شود. کوفه و شام كه شهر ياران سست عنصر و دشمنان جاهل بودند، مهمترين عرصه اين جنگ فرهنگي به حساب می آمدند كه امام سجاد با كمال قدرت در آن پيروز شدند.
در روز يازدهم محرم، كاروان اسيران از سرزمين كربلا خارج شد. 14 عمر بن سعد به صورتي برنامه ريزي كرد كه … —————————————————————————————————————————-
صبح روز دوازدهم محرم، كاروان وارد كوفه شود. بنابراين او همه اسيران را مجبور كرد كه شب را بيدار بمانند و راه کربلا به كوفه را بپيمايند. اين مسئله باعث شد علاوه بر سختيها و آشفتگيهاي جنگ، خستگي چنين مسافرتي نيز بر اسيران كربلا تحميل شود. پيش از ورود كاروان اسيران به كوفه، عبيدالله بن زياد دستور داده بود كوچههاي شهر راه آب و جارو كنند و بر سردر كاخ دارالاماره گچ تازه بكشد.15 او سعي داشت تا آنجا كه ممكن است به مناسبت كشته شدن امام حسين(ع)، فضايی پر از شور و شادي درست کند.
سرانجام كاروان اسيران وارد شهر شد. مردم كوفه در خيابان اصلي شهر جمع شده بودند. آنان خاندان پيامبر را به خوبي ميشناختند. زيرا مدت زيادي از زماني كه علي(ع) و خاندانش در كوفه بودند نميگذشت. ابن زياد دستور داده بود سرامام حسين(ع) را كه بر نيزه زده بودند؛ در خيابانها و كوچههاي شهر بگردانند.16 مردم با بهت و شرم به سر فرزند رسول خدا نگاه مي كردند. زماني كه كاروان اسيران وارد كوفه شد، نگاه تند و آزار دهنده بعضي از مردان به طرف زنان خاندان پيامبر بود. ام كلثوم، دختر علي(ع) فرياد زد:” اي مردم كوفه! آيا از خدا و رسولش شرم نميكنيد كه به خاندانش نظر ميكنيد؟” 17 گروهي از كوفيان قصد داشتند به كودكان امام حسين نان و خرما بدهند اما دختر علي مانع شد و فرياد زد: “صدقه بر خانواده پيامبر خدا حرام است.”18 همه اين وقايع باعث شد مردم كوفه كه گويي در خواب بودند متوجه شوند اين اسيران، همان خانواده پيامبراند كه به حكم آيه قرآن، دوستي آنان بر همه مسلمانان واجب است. ناگهان بغض مردم شكست و صداي گريه از ميان جمعيت بلند شد. امام سجاد(ع) كه دست و پايشان را با زنجير بسته بودند و به خاطر تب و بيماري صدايشان رنجور و ضعيف بود به كنايه گفتند: “اين مردم براي ما گريه ميكنند؛ پس چه كسي خاندان ما را كشته است؟“19 در اين هنگام زينب، دختر علي(ع) بر سر مردم كوفه فرياد كشيد و در سخناني به آنان يادآوري كرد كه شما بوديد كه فرزند رسول خدا را دعوت كرديد و سپس او را به شهادت رسانديد. زينب خطاب به مردم كوفه ميگفت:” اي مردم فريبكار و بيمقدار، بگرييد كه سزاوار گريستنيد. ننگي را براي خود خريدهايد كه هرگز پاك نميشود. حرمت رسول خدا را شكستهايد و در روز قيامت پاسخي در برابر او نداريد. بدانيد كه خداوند سرانجام شما را كيفر ميدهد و به دوزخ ميكشاند.”20
سخنان زينب كبري(س) كه مستقيماً خطاب به مردم بيان ميشد، همه را شرمگين كرده بود. زينب به حقيقت كوفيان را قاتلين حسين ميدانست زيرا اگر مردم، ضعيف و سست عنصر نبودند و بر پيماني كه با حسين(ع) داشتند پايبند ميماندند؛ هرگز عاشورا اتفاق نميافتاد.
سخنان امام سجاد(ع) و زينب كبري باعث شد درست در شرايطي كه عبيدالله بن زياد ميخواست پيروزي حكومت را به نمايش بگذارد و خانواده پيامبر را تحقير نمايد؛ شرايط تغيير كند و مردم كوفه از پيمان شكني خود و حمايت از عبيدالله به شدت پشيمان شوند و صداي گريه آنان همه شهر را فراگيرد.
در جاي ديگر شهر، از مردم دعوت شده بود که در كاخ ابن زياد جمع شوند تا کشته شدن امام حسین را جشن بگیرند. در قصر، فرماندهان نظامي سپاه عمر بن سعد، اشراف كوفه و بسياري از مردم حضور داشتند. گرداگرد مجلس ابن زياد نيز سرهاي شهيدان كربلا را قرار داده بودند. سر امام حسين نيز پيش روي ابن زياد بود و با چوبدستي بر آن ميزد. در اين هنگام زيد بن ارقم كه از صحابي معروف پيامبر(ع) بود بر سر ابن زياد فرياد زد و گفت: اين چوب را از روي آن لبها بردار؛ به خدا سوگند من خود شاهد بودم كه پيامبر(ع) آن لبها را ميبوسيد. اما ابن زياد پاسخ داد: تو پير شدهاي و عقل از سرت پريده است والاّ گردنت را ميزدم. سپس دستور داد زيد بن ارقم را از مجلس اخراج كنند.21
سرانجام اسيران كربلا را وارد مجلس ابن زیاد كردند. ابتدا عبيدالله رو به حضرت زينب كرد و گفت: كار خدا را با خاندانت چگونه ديدي؟ زينب پاسخ داد: “جز زيبايي نديدم. به زودي خداوند تو و آنان را محشور ميكند تا معلوم شود پيروز و رستگار واقعي كيست. مادرت به عذايت بنشيند. اي پسر مرجانه! ” ابن زياد خشمگين و برافروخته، در حالي كه هيچگونه تسلطي بر خود نداشت به طرف زينب يورش برد؛ اما عدهاي او را گرفتند و گفتند به صلاح نيست در حضور جمع يك زن را اذيت نمايي.22
سپس عبيدالله رو به امام سجاد(ع) كرد و گفت: اسمت چيست؟ امام فرمودند: من علي بن حسين هستم. ابن زياد گفت: مگر خدا علي بن حسين را نكشت؟ امام فرمودند: برادري داشتم نام او هم علي بود. شما او را كشتيد. ابن زياد به يكي از اطرافيان دستور داد كه امام را بكشد اما حضرت زينب مانع شد و فرمود: ” آيا از ريختن خون فرزندان پيامبر سيراب نشدهاي؟ اگر بخواهي او را بكشي، قبل از آن بايد من را به قتل برساني.” امام سجاد نيز فرمودند: آيا مرا از كشتن ميترساني؟ هنوز نميداني كشته شدن سيره ما و شهادت كرامت ماست.23
همه اين سخنان كه از روي اخلاص و شوق به شهادت گفته ميشد، باعث شد مجلس ابن زياد بر هم بخورد و جشن آنان تبديل به مجلس رسوايي شود. ابن زياد براي جلوگيري از رسوايي بيشتر دستور داد اسيران را به خانهاي ببرند و مردم نيز در مسجد جمع شوند.24 سپس بر منبر رفت و گفت: “سپاس خداي را كه اميرالمؤمنين يزيد را ياري كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت“. در اين هنگام پير مردي به نام عبدالله بن عفيف كه از ياران امام علي(ع) بود و چشمان خود را در جنگهاي جمل و صفين از دست داده بود فرياد زد: دروغگو پسر دروغگو تو هستي. آيا فرزندان پيامبر را ميكشي و مانند درستكاران سخن ميگويي؟ عبيدالله كه سراسيمه شده بود و دوباره طعم شكست را ميچشيد دستور داد عبدالله بن عفيف را دستگير كنند و گردن او را بزنند.25
كشته شدن عبدالله بن عفيف، تير آخري بر صحنه سازيهاي عبيدالله بود و همه مردم كوفه را متوجه جنايتي كه انجام داده بودند كرد. اين وقايع زمينه ساز قيامهايي بود كه پس از اين صورت ميگرفت.
عبيدالله كه ميديد حضور اسيران كربلا در كوفه كاملاً به ضرر اوست، تصميم گرفت هر چه سريعتر آنان را همراه با سر شهيدان به شام بفرستد. بنابراين كارواني آماده شد و اسيران را غل و زنجير كردند و به سوي شام فرستادند.26 امام سجاد از كوفه تا شام يكسره غرق سكوت بود و كلمهاي سخن نگفت.27 سرانجام كاروان اسيران در روز اول ماه صفر سال 61 هجري وارد دمشق شد و آنان را در جلوي مسجد، محلي كه معمولاً اسيران را در آنجا نگاه ميداشتند، قرار دادند.28
پيش از آمدن سرها و اسيران به شام، به مردم گفته بودند عدهاي شورشي و راهزن، كه بر حكومت شوريدهاند سركوب شدهاند و آنان را به شام ميآورند.29 مردم را تشويق كرده بودند لباس نو بپوشند. جشن بگيرند، شادماني كنند و دف بزنند.30
مردم شام از ابتدا اسلام را از دريچه بني اميه ديده بودند و با تحريف حقيقت رشد كرده بودند. زيرا حاكمان آنان از ابتدا افرادی همچون خالد بن وليد و معاويه بن ابی سفیان و يزيد بودند. حاكماني كه خود دشمنان سرسخت اسلام و مسلماني بودند. مردم كوفه كه روزگاري علي(ع) را در ميان خود داشتند با حسين بن علي آنگونه رفتار كردند؛ بنابراين پيداست كه وضعيت مردم شام چگونه خواهد بود.
در حالي كه خانواده پيامبر(ع) با دستهاي زنجير شده در كنار مسجد ايستاده بودند، صداي مردم شام به شادي و هلهله بلند بود. در اين هنگام پيرمردي به آنان نزديك شد و گفت: سپاس خداي را كه شما را كشت و مردم را از دست شما آسوده كرد و اميرالمؤمنين يزيد را پيروز گردانيد. امام سجاد به او فرمودند: اي پيرمرد آيا قرآن خواندهاي؟ گفت: بله خواندهام. فرمودند آيا آيه « قُل لا أسئَلُكُم عَلَيه أجراً إلّا المَوَدَّهَ في القُربي»31 آيه « وَ آتِ ذا القُربي حَقَه»32 آيه « واعلَمُوا أنَّما غَنِمتُم مِن شَيءٍ فَأنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِي القُربي»33 و آيه «إنَّما يُريدُ الله لِيُذهِبَ عَنكُم الرِّجسَ أهلَ البَيت»34 را خواندهاي؟ پير مرد گفت: آري خواندهام. امام فرمودند: اهل بيت كه به طهارت ستوده شدهاند ما هستيم. آثار سرگرداني و ندامت در چهره پيرمرد آشكار بود. زيرا او خدا را به خاطر كشته شدن فرزندان پيامبر ستوده بود. پیرمرد سرش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا از آنچه گفتم و بغضي كه به اين خانواده داشتهام توبه ميكنم و از دشمنان اين خانواده بيزارم.35
سرانجام اسيران را به مجلس يزيد بردند. خانواده پيامبر زماني وارد مجلس شدند كه سر امام حسين(ع) در برابر يزيد بود و او با چوب بر لب و دهان امام ميزد. هرچند ابوبرزه اسلمي به اين كار يزيد اعتراض كرد اما يزيد او را از مجلس اخراج نمود.36
در آن مجلس، نخستين جمله را امام سجاد(ع) بيان نمودند. امام در حالي كه زنجير بر دست و گردن داشتند خطاب به یزید فرمودند: چه گمان ميكني اگر جد ما پيامبر خدا، ما را در چنين حالتي ميديد؟37
همين جمله كوتاه شادماني و غرور يزيد را شكست. او خود را اميرالمؤمنين و جانشين پيامبر ميدانست در حالي كه فرزندان پيامبر را به چنين وضعيتي درآورده بود. سخن امام باعث شد صداي گريه عدهاي در مجلس بلند شود. يزيد كه منفعل شده بود دستور داد غل و زنجيرها را باز كنند و براي فرار از رسوايي، گناه اين كار را بر گردن ابن زياد انداخت. سپس رو به امام سجاد كرد و نام آن حضرت را پرسيد و گفت: اي علي! پدر تو خويشاوندياش را با ما قطع كرد. حق ما را انكار نمود و بر سر قدرت و سلطنت با ما منازعه كرد. امام سجاد در پاسخ اين آيه را تلاوت كردند: هيچ مصيبتي به مال يا جانتان نرسد مگر پيش از آنكه آن را بيافرينيم، در كتابي نوشته شده است و اين بر خدا آسان است.38
يزيد به پسرش خالد اشاره كرد كه پاسخ امام را بدهد. او ميخواست ثابت كند كه پسرش از پسر حسين چيزي كم ندارد. خالد مات و ساكت ماند. نگاهها به طرف او بود كه با بهت و بلاهت درمانده بود. يزيد خود اين آيه را تلاوت كرد: « اگر مصيبتي به شما رسد به خاطر كارهايي است كه ميكنيد.»39 امام فرمودند: ” اي پسر معاويه! حكومت در دست اجداد من بوده است پيش از آنكه تو متولد شوي. جد من علي در جنگهاي بدر و احد و احزاب پرچم سپاه رسول خدا را در دست داشت در حالي كه پدر تو معاويه، پرچم دار كفر بود… واي بر تو اي يزيد! اگر ميدانستي كه چه جنايتي انجام دادهاي به كوهستانها ميگريختي و به خاك و خاكستر مينشستي. آيا بايد سر حسين، پسر علي و فاطمه، كه امانت رسول خدا بود، بر جلوي دروازه شهر شما نصب شود؟” 40
يزيد كه پاسخي نداشت، خوار و درمانده سر خود را به پائين انداخته بود. در اين هنگام زينب كبري نيز سخناني گفت و يزيد را هر چه بيشتر رسوا نمود.41
يزيد كه در مجلس خصوصي ناكام شده بود تصميم گرفت در ميان مردم شكست خود را جبران نمايد. از طرف ديگر مردم نيز در كوچهها و خيابانها جمع شده بودند و منتظر اطلاعات بيشتري بودند كه بدانند چه اتفاقي افتاده است. بنابراين يزيد فرمان داد مردم در مسجد جمع شوند و خطيبي را نيز به منبر فرستاد و به او گفت مردم را از بدكاريهاي علي و حسين آگاه كن. خطيب نيز بر منبر رفت و هر چه ميتوانست در ستايش يزيد و معاويه سخن گفت و به علي(ع) و حسين(ع) ناسزاگويي كرد.
ناگهان امام سجاد فرياد زدند: واي بر تو اي خطيب! خشنودي مخلوق را بر خشنودي خالق ترجيح دادهاي.42 سپس به يزيد گفتند: آيا اجازه ميدهي من هم از فراز اين چوبها با مردم سخن بگويم؟ يزيد اجازه نداد و در برابر اصرار مردم گفت: اگر اين جوان به منبر رود مرا رسوا ميكند.43 اما سرانجام يزيد در برابر اصرار مردم ناچار شد اجازه دهد امام سخنرانی کنند. اما بر منبر رفتند و در سخناني ابتدا خود و خانواده پيامبر را به خوبي معرفي نمودند و مردم را نسبت به آنچه در كربلا گذشته بود آگاه كردند.44 هنگامي كه امام سخن ميگفتند صداي گريه مردم بلند شده بود و يزيد و مأمورانش بهت زده در جاي خود مانده بودند. سرانجام يزيد براي آنكه سخنان امام را قطع كند به مؤذن دستور داد اذان بگويد.45 صداي مؤذن در مسجد پيچيد: «أشهد أن لا اله الاّ الله» امام فرمودند: همه تارو پود وجودم به يگانگي خدا شهادت ميدهد. مؤذن ندا داد: «أشهد أن محمداً رسول الله» امام فرياد زدند: يزيد! محمد جد كيست؟ جد توست يا جد من؟ اگر بگويي جد توست دروغ گفتهاي و اگر بگويي جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتي؟
اذان تمام شده بود و يزيد رسوا و خراب به نماز ايستاد.46
پس از نماز يزيد تصميم گرفت سياست دوگانهاي را آغاز كند. سياست سركوب و تبسم. او از يك طرف سر امام حسين(ع) را بالاي خانه خود نصب كرد تا همه بدانند حكومت با مخالفانش چگونه برخورد ميكند47 و از سوي ديگر خانهاي را در اختيار امام سجاد(ع) و ساير اسیران قرار داد و به آنان اجازه داد براي شهیدان كربلا عزاداري نمايند.48 همچنين يزيد كوشش ميكرد خود را از شهادت امام حسين(ع) بيخبر نشان دهد و عبيدالله بن زياد را مسئول شهادت آن حضرت معرفي نمايد.49
چند روزي كه خانواده پيامبر(ع) در دمشق بودند، امكان تماس با مردم را داشتند. امام سجاد(ع) از اين فرصت استفاده كرده و به ميان مردم ميرفتند و آنها را آنچه در كربلا گذشته بود آگاه مينمودند و شهدا و اسيران اين حادثه را به مردم معرفي ميكردند.50
از سوي ديگر صداي عزاداري اسيران كربلا و گرداندن سرهاي بريده شده شهدا در معابر و كوچهها باعث شده بود كار و زندگي در دمشق متوقف شود. مردم پس از نماز در مساجد دور يكديگر حلقه ميزدند و در مورد اين مسئله با يكديگر گفتگو ميكردند. يزيد كه ميديد مردم شام در حال بيدار شدن از خواب غفت هستند، دستور داد پس از نماز در ميان مردم قرآن تقسيم كنند تا آنان به تلاوت قرآن بپردازند و در مورد رفتار يزيد بحث نكنند.
كم كم كار به جايي رسيد كه زنان خاندان بني اميه نيز براي شهادت امام حسين(ع) عزداري ميكردند و به يزيد به خاطر كاري كه انجام داده بود اعتراض مينمودند.51 هر چند يزيد ميكوشيد با خاندان پيامبر(ع) با لطف و مدارا رفتار كند اما ميدانست كه حضور آنان در دمشق به مصلحت او و حكومتش نيست. بنابراين كارواني را آماده كرد تا اسيران كربلا را با احترام و امنيت كامل به مدينه منتقل نمايد.52
زماني كه كاروان كربلا به نزديكي مدينه رسيد؛ فردي به درون شهر رفت و مردم را از آمدن كاروان امام سجاد(ع) مطلع كرد.53 مردم مدينه نيز كار و زندگي خود را رها كردند و در حالي كه ميگريستند و بر سر و سينه خود ميزدند به پيشواز امام رفتند.54 زماني كه مردم اطراف امام سجاد جمع شدند، آن حضرت براي آنان سخنراني كردند و پس از حمد و ثناي خدا، آنان را از ماجرای كربلا آگاه نمودند.55 پس از سخنان امام، اين سؤال در ميان همه مردم مدينه نيز رواج پيدا كرد كه چرا امام را تنها گذاشتيم و چرا او را ياري نكرديم؟
پس از آن امام سجاد(ع) به همراه بقيه خاندان پيامبر(ع) وارد مدينه شدند. آنان لباس سياه پوشيدند و براي شهداي خود عزاداري كردند. مردم نيز روزها به ديدار آنان ميآمدند و عزاداري ميكردند. برخي گفتهاند تا پنج سال، دودي در خانواده بني هاشم ديده نشد. يعني مهمانيهايي كه معمولاً برگزار ميشد متوقف شده بود.56
يكي از مهمترين جلساتي كه تشكيل ميگرديد، مجلسي بود كه توسط زينب كبري اداره ميشد. آن حضرت از هجرت از مدينه تا شهادت امام حسين(ع) و ابوالفضل(ع) را براي مردم تشريح ميكردند. اين جلسات موجي از بيداري در مدينه به راه انداخته بود و ممكن بود مردم اين شهر بر ضد حكومت شورش نمايند. حاكم مدينه با مشاهده اين وضعيت نامهاي به يزيد نوشت و او را از شرايط پيش آمده در مدينه آگاه كرد. يزيد نيز به او دستور داد حضرت زينب(س) را از مدينه اخراج كنند. اين مسئله باعث شد آن حضرت در اواخر عمر خود از مدينه خارج شدند و در بيرون از اين شهر از دنيا رفتند.
——————————————————————————————————-
پی نوشت
1 . بحارالانوار: 44/ 392؛ الكامل في التاريخ: 4/57؛ اعلام الوري بأعلام الهدي: 1/455.
2 . الخرائج و الجرائح: 2/847؛ العوالم: 17/350؛ بحارالانوار: 44/298
3 . مدينه المعاجز: 216.4.
4 . الامالى؛ صدوق: 177؛ مدينة المعاجز: 3/394؛ وفيات الائمه: 117 ؛ بحارالانوار: 45/218.
5 . بلاغات الامام علي بن الحسين(ع) : 235؛ الامالي؛صدوق: 547؛ مقتل الحسين؛ ابومخنف: 176.
6 . معالي السبطين: 2/22؛ موسوعة كلمات الامام الحسين(ع) : 585.
7 . انساب الاشرف: 3/204؛ كتاب الفتوح: 5/120؛ مثير الاحزان: 58.
8 . ترجمة الامام الحسين؛ ابن سعد: 78؛ الطبقات الكبري: 5/212؛ التمهيد:9/157.
9 . بحارالانوار: 45/62؛ العوالم : 17/306؛ موسوعة شهادة المعصومين: 2/320.
10 . الامالي؛ طوسي: 91؛ ناسخ التواريخ: 3/30؛ كتاب الفتوح: 5/120.
11 . بحارالانوار: 45/179؛ العوالم: 17/362؛ موسوعة شهادة المعصومين: 2/326.
12 . الكامل فى التاريخ: 4/48 ؛ تاريخ طبرى: 4/322 ـ 323 ؛ تاريخ ابن خلدون: 1/217.
13 . اين مسئله در واقع نيز اتفاق افتاد و همانگونه كه خواهد آمد، بني اميه تلاش كردند قيام امام حسين(ع) را شورشی بر ضد حكومت معرفي نمايند.
14 . اللهوف فى قتلى الطفوف: 84 ؛ تاريخ طبرى: 4/349 ؛ بحارالانوار: 45/107.
15 . بحارالانوار: 45/114؛ العوالم:17/372 ؛ موسوعة شهادة المعصومين: 2/336.
16 تاریخ الطبری : 4/351 ؛ مقتل الحسین ؛ ابومخنف : 208 ؛ شرح احقاق الحق : 33/ 661
17 . الدمعه الساكبه: 364؛ مقتل الحسين؛ المقرم : 310؛ ينابيع الموده: 3/86.
18 . مقتل الحسين؛ المقرم: 310؛ بحارالانوار: 45/114.
19 . تاريخ يعقوبي: 2/245؛ بلاغات النساء : 23؛ تاريخ الكوفه: 294.
20 . بحارالانوار: 45/109؛ اللهوف في قتلي الطفوف: 86؛اعيان الشيعه:1/613.
21 . بحارالانوار:45/116؛ البداية و النهاية: 8/207؛ عمدة القاري: 16/241.
22 . كتاب الفتوح: 5/122؛ مثير الاحزان: 71؛ بحارالانوار: 45/115.
23 . اللهوف في قتلي الطفوف: 95؛العوالم: 17/384؛ كتاب الفتوح: 5/123.
24 . بحارالانوار: 45/118؛ موسوعة شهادة المعصومين: 2/349؛ العوالم: 17/385.
25 . تاريخ الطبري: 4/350 – 351؛ الكامل في التاريخ: 4/82-83؛ كشف الغمه: 2/279.
26 . الفصول المهمه: 2/831؛ الكامل في التاريخ : 4/83؛ اعيان الشيعه:1/615.
27 . الكامل في التاريخ:4/83؛ جواهر المطالب في مناقب الامام علي: 2/293؛ اعيان الشيعه:1/615.
28 . روضة الواعظين: 191؛ الامالي؛صدوق: 230؛ بحارالانوار: 45/155.
29 . يكي از مفاهيم درستي كه معاويه از آن استفاده نامشروع ميكرد، دعوت مردم به وحدت و حرام دانستن پيمان شكني بود. معاويه اين دستورات اسلامي را به گونهاي در ميان مسلمانان رواج داده بود كه هر گاه گفته ميشد كسي در برابر حكومت قيام كرده است، بدون توجه به حدود و شرايط مسئله بيعت و وحدت جامعه، قيام كننده را فردي فاسد ميدانستند كه ريختن خونش واجب است. آنان به اين موضوع توجه نميكردند كه با فرد فاسقي مثل يزيد نبايد بيعت كرد و سكوت در برابر حكومت فاسد، جايز نيست. سرانجام کار به جایی رسید که اهل سنت می گفتند هرکس از خلیفه اطاعت کند مومن است و هرکس با او مخالفت نماید کافر است
ر.ك: تاريخ سياسي اسلام: 2/490؛ الكافي : 5/107/7 ؛ تاریخ الطبری : 5/61 ؛ الکامل فی التاریخ : 1/25.
30 . بحارالانوار: 45/127؛ العوالم: 17/427؛ موسوعة شهادة المعصومين: 17/363.
31 . شوري / 23.
32 . الاسراء / 26.
33 . الانفال / 41.
34 . احزاب / 33.
35 . كتاب الفتوح:5/130؛ اللهوف في قتلي الطفوف: 102؛ بحارالانوار: 45/129.
36 . مثير الاحزان: 79؛ اعيان الشيعه: 1/616؛ كتاب الفتوح: 5/129.
37 . كتاب الفتوح: 5/131.
38 . « ما أصابَ مِن مُصيبَةٍٍ في الأرضِ و لا في أنفُسِكُم إلّا في كِتابٍ مِن قَبل أن نَبرَأها إنّ ذلك عَلي اللهِ يَسير.» (سورة الحديد: 22)
39 . « و ما أصابَكُم مِن مُصيبَةٍٍ فَبِما كَسَبَت أيديكُم و يَعفُوا أن كَثير.» (شوري: 30)
40 . اعيان الشيعه: 1/616 – 617؛ كتاب الفتوح: 5/130 – 132.
41 . الاحتجاج: 2/34 – 37؛ بحارالانوار: 45/157 – 160؛ موسوعة شهادة المعصومين: 2/376 – 379.
42 . كتاب الفتوح: 5/132؛ مثير الاحزان: 81؛ بحارالانوار: 45/137.
43 . بحارالانوار: 45/138؛ العوالم: 17/438؛ شرح احقاق الحق: 12/127.
44 . همان و معالم المدرستين: 3/165.
45 . همان.
46 . مناقب آل ابيطالب: 3/305؛ كتاب الفتوح: 5/133؛ بحارالانوار:45/139.
47 . العوالم: 17/443؛ بحارالانوار: 45/142.
48 . كتاب الفتوح: 5/133؛ معالم المدرستين: 3/166.
49 . البداية و النهاية: 8/212؛ مقتل الحسين: ابومخنف: 215؛ تاريخ الطبري : 4/353.
50 . كتاب الفتوح: 5/133؛ معالم المدرستين 3/167.
51 . العوالم: 17/443؛ بحارالانوار: 45/142؛ تاريخ مدينه الدمشق: 69/177.
52 . تاريخ مدينه الدمشق: 69/177؛ تاريخ طبري: 4/353؛ مقتل الحسين: ابومخنف: 214.
درباره مسير بازگشت كاروان كربلا از شام به مدينه، دو نظريه وجود دارد: الف – كاروان از شام مستقيماً به مدينه رفتهاست. ب – خانواده امام حسين(ع) مسیر کاروان را به گونهاي تغيير دادند كه از كربلا عبور كند و در اربعين سيدالشهدا در كربلا باشند. تقريباً تمام منابع اصلي تاريخ، سخن نخست را ذكر كردهاند و در مورد سخن دوم، دليل قطعي وجود ندارد. اما از سوي ديگر بعيد است كه اسيران كربلا راضي شده باشند كه به كربلا باز نگردند و در آنجا مجلس عزا برپا نكنند. هر چند برپا كردن مجلس عزا نيز قطعاً با مخالفت يزيد و عبيدالله بن زياد روبرو ميشده است و بعید است حکومت بنی امیه چنین اجازه ای را داده باشد.
ر.ك: تاريخ الامم و الملوك: 4/353؛ اخبار الطوال: 307؛ مقاتل الطالبين: 121؛ انساب الاشرف: 3/217 ؛ الارشاد : 2/126 ؛ البدایه و النهایه : 8/ 195 و…
53 . اعيان الشيعه: 1/617؛ مثير الاحزان: 90؛ اللهوف في قتلي الطفوف: 115.
54 . بحارالانوار: 45/147؛ اللهوف في قتلي الطفوف: 115؛ العوالم: 17/447.
55 . همان و ينابيع المودة : 3/93؛ بلاغة الامام علي بن الحسين(ع): 105
56 . اللهوف في قتلي الطفوف: 118؛ الارشاد: 2/124.



يك پاسخ برايش بگذاريد